
دلا تا کی در این زندان فریب این و آن بینی
|
گول زدن دیگران،این چیزی است که دنیا نام آن را عشق گذاشته است.
عشق با روح شقایق زیباست | ||
یه روز به هش گفتم می دونی چرا بین انگشت هات فاصله است
گفت : نه
گفتم برای اینکه وقتی یکه دلش گرفت اون فاصله ها رو پر کنه
لبخند زدو گفت : دلت گرفته
بهش دروغ گفتم .گفتم نه من اصلا دوستت ندارم . بازم خندیدو گفت زبونت با چشات یکی نیست![]()

روز بعد از فتن تو آيينه جا خورد تا منو ديد آيينه با من گفتگو كرد اول از حال تو پرسيد
روز بعد از رفتن تو رازقي مرد باغچه خوشكيد دل اطلسي شكست و شعرم از دست تو رنجيد
روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد نسترنهاي رو طاغچه بي تو پرپر شد و پژمرد
نفسم رو سينه پس زد زمين اشكاشو بلعيد شيشه پنجره يخ بارون فاجعه باريد
ابر ديوونه اين بار به من ديونه خنديد عكس يادگاري يه ما بعد تو منو نبخشيد
من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
بنام خالق تک ستاره عشق
نامه ![]()
می خواستم برایت نامه بنویسم قلم و کاغذ را برداشتم ولی هنوز شروع نکرده از روی احساسات درونی سیل اشک کاغذ را خیس کرد اگر بدانی که پای پیاده بدنبالت براه افتادم ولی در نیمه راه پاهایم زخمی و رنجور شد اگر بدانی کبوتر آرزوهایم را فرستادم تا تورا برای من آورد ولی در نمیه را شاهین حوادث اورا( پرپر) کرد اگر بدانی که قلبم را برایت هدیه فرستادم تا مظهر عشق باشد میان من و تو ولی در نیمه راه از غم تنهای شکست!!! پس ای دوست دنیا را نگه دار تا من پیاده شوم می پرسی چرا ؟ زیرا دنیا وفا ندارد .
من نیستم مانند تو،مثل خودم هم نیستم
تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم
با یادگاری از تبر ، از سمت جنگ امدی
گفتم چه امد بر سرت ،گفتی که محرم نیستم
مجذوب پروازم ولی،دستم به جایی بند نیست
حالا قضاوت کن خودت من بیگناهم !؟ نیستم
با یک تلنگر می شود از هم فرو پاشی مرا
نگذار سر بر شانه ام ،انقدر محکم نیستم
خواندی غزلهای مرا،گفتی که خیلی عاشقم
اما نمی دانم خودم،هم عاشقم هم نیستم
چه می شد دستانم به دستانت گره می شد
چه می شد آغوشم در آغوش خوش تو جا می شد
چه می شد اشکهایم با لبخندت یکی می شد
چه می شد بوسه هایم بر گونه های سرخت جاری می شد
چه می شد گل هایی را که هدیه دادم در قلب تو سبد سبد عشق می شد
خدايم.. اي پناه لحظه هايم .....صدايت مي زنم... بشنوصدايم
روزي دختري از پسري پرسيد مرا دوست داري يا زندگي ات را
پسر: زندگي ام را ...
دختر قهر كرد
و رفت ولي ندانست كه تمام زندگي او بود
عشق يعني ريزش باران مهر
عشق يعني فتنه و افسون سحر
عشق يعني ناله هاي بي صدا
عشق يعني راز هاي بر ملا
عشق يعني همنشيني با بهار
عشق يعني چشم هاي اشكبار
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني دل بريدن از همه
عشق يعني بيم و ترس و واهمه
عشق يعني كوله باري پر زغم
چقدر فاصله اينجاست بين آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد و او هنوز شكوفاست بين آدمها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد تب غرور چه بالاست بين آدمها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها
ميان كوچه دل ها فقط زمستانست هجوم ممتد سرماست بين آدمها
ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست چه قدر قحطي روياست بين آدمها
كسي به نيت دل ها دعا نمي خواند غروب زمزمه پيداست بين آدمها
و حال آينه را هيچ كسي نمي پرسد هميشه غرق مداراست بين آدمها
غريب گشتن احساس درد سنگيني ست و زندگي چه غم افزاست بين آدمها
مگر كه كلبه دل ها چه قدر جا دارد چه قدر راز و معماست بين آدمها
چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل و اهل عشق چه رسواست بين آدمها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم طلوع عشق چه زيباست بين آدمها
ميان اين همه گلهاي ساكن اينجا چه قدر پونه شكيباست بين آدمها
تمام پنجره ها بي قرار بارانند چه قدر خشكي و صحراست بين آدمها
و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم نياز و مهر و تمناست بين آدمها
بهار كردن دل ها چه كار دشواريست و عمر شوق چه كوتاست بين آدمها
ميان تك تك لبخندها غمي سرخ ست و غم به وسعت يلداست بين آدمها
به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو دلت به وسعت درياست بين آدمها
مريم حيدر زاده
از دل شکستن و غمگین کردن آدمها
عشق
از چیدن و بوییدن یک گل و رها کردنش در صحرا
از عاشق کردن یک دل به امید همراهی تا فردا
دلم تنگ است 
باور کن












لبانت خسته از سنگین سکوت تکیه بر هم داده اند
هر طلوع افتاب با اشک چشمان تو وضو می گیرد
و غروب مهربانی تو را سجده میکند
I LOVE YOU
خواستم گلی از میان گلها زندگیم چیده به همراه بیاورم به تکاپو افتادم
به هر کجا که رفتم به هر کویی که سر زدم چیزی مطلوب تو نیافتم
به سوی باغهای با صفا به راه افتادم
دست به شکوفه ای بردم
سوزش را در خود احساس کردم
از چیدن گل منصرف شدم
ناگهان هدیه ای به یادم امد
که فقط مطلوب تو بود